تبليغاتX
حس یوسف خواهی
حس یوسف خواهی
هر چیز که در جستن آنی، آنی
waterproof

 

باران هم كه ببارد

اين رنگ‌ها مگر از صورت و جان پاك مي‌شود؟

 

 

2  87/04/11-  توسط الهه | 
رقصي چنين ميانه‌ ميدانم آرزوست

 

 من از اين دنياي دون مي‌گريزم،

از اختلافات، از تظاهرات، از خودنمايي‌ها،

غرورها، خودخواهي‌ها، سفسطه‌ها،

مغلطه‌ها،

دروغ‌ها و تهمت‌ها، خسته شده‌ام،

احساس مي‌كنم كه اين جهان جاي من نيست آنچه ديگران را خوشحال مي‌كند، مرا سودي نمي‌رساند.

 

شهيد چمران

 

2  87/04/05-  توسط الهه | 
 

من

سالهاست كه به فتح عميق‌ترين دره‌ها

سقوط مي‌كنم...

 

تو بال مي‌گشاييُ مي‌باري رو به آسمان

 

در ملكوت آسمان‌ها

نماز باران خوانده‌اند..

 

2  87/04/02-  توسط الهه | 
زنهار از اين بيابان...

 

روزي روزگاري

انسان

جاده

سراب...

 

وين راه بي‌نهايت

 

 

2  87/03/21-  توسط الهه | 
باران
 

اللهم اجعلنی من التوابین

واجعلنی من المتطهرین…

 

2  87/03/17-  توسط الهه | 
"نيم‌خط"

 

روزي تمام محدوديت‌ها تمام مي‌شوند

آن روز؛

يك نقطه است

و آن نقطه

آغاز بي‌نهايت است...

 

مرغ باغ ملكوتم

نيم از عالم خاك

چند روزي

قفسي...

 

 

 

2  87/01/28-  توسط الهه | 
... و سلام بر بهار روزگاران 
2  86/12/28-  توسط الهه | 
سپيده‌دمان

 

هربار كه نقشِ تو را تصوير مي‌كنم

بومِ سياهِ تو را

دايره‌ي سرخِ من

غروب مي‌كند...

 

 

2  86/12/22-  توسط الهه | 
"الِف"

 

برای بیداری

عطر تند شهادت که از خواب کبوترانه ات می آید

مرا بس است...

 

 

 

گفتم که الف،

گفت دگر، گفتم هیچ...

در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

 

2  86/11/29-  توسط الهه | 
DOUBT

 

... كه مبادا چيزي بگويم كه نبايد

مبادا كسي بخواند كه نبايد

مبادا غمي بر پشت كسي گذاشته باشم...

مبادا -با من- از "راه" رفته باشد...

نبين

نگو

نرو

نباش

نبين- نگو- نرو- نباش...

 

نقطه خط نقطه

 

 

2  86/11/21-  توسط الهه | 
 

ما رأیت الا جمیلا...

  

2  86/10/19-  توسط الهه | 
با خودم هستم!
 

 - یک مشت دلایل علمی و عقلی می خواستی که بروی و گرد خانه اش بچرخی...

 

زان روی که حیرانم

من خانه نمی دانم...

 

علم کم است...

عقل؟

چیز چندانی ندارد که بگوید

اسمش را می گذاریم اشعه و انرژی

پروتون، الکترون، نوترون

بعد بسته بندی می کنیم در زمان و مکان و

خدمت شما!

 

می افتم و می خیزم

من خانه نمی دانم...

 

نمی دانم...

اما گمانم "هجرت" است

"ابراهیم" و "اسماعیل" و "هاجر"

فرشته، آسمان، خدا

"جبرئیل"

موعود...

نهایت؟

بی نهایت...

 

 

2  86/09/26-  توسط الهه | 
امن و آرام
 

...ماجرا، ماجرای "رفتن" و به قله رسیدن است...

و این بار  تو هستی که هربار از پا می افتم یک قدم بالاتر را تعارفم می کنی

و کسانی هستند که وقتی نشان از قله می گیرم می گویند:

"نزدیک است"

 

 

ماجرا، ماجرای "رفتن" است

رفتن و رفتن و رفتن

و رسیدن؟!

داستان رسیدن -اما- قصه دریاچه بالای قله است

همان زیبای نابی که وقتی می رسی می بینی

نه!

برای او نیامده ای...

 

امن و آرامِ من!

"-شاید-

تا آسمان هفتم هم بیایم

-اما-

تو باز هم بالاتر هستی

می دانم."

 

2  86/09/05-  توسط الهه | 

 

به نام خدا

 

و

 

"به رسم نماز؛ سلام"

  

2  85/11/13-  توسط الهه | 
مُرفین
 

از بین همه لباسهایت، چادر نماز پوشیده باشی و

در دستهای بلند شده ات برای دعا محصور شده باشی

و

"بی خیالِ پرواز"...

 

آسمون آبی می شه

اما گل خورشید

رو شاخه های بید

دلش می گیره...

 

زنجیرِ آسمان پاره کرده باشی و

قدمهایت روی خاک بند نشده باشد...

بی خیالِ گنبد آبی.. بی خیالِ محراب طلا..

 

من مثل تاریکی

تو مثل مهتاب

 

راستی! نگفتی؟!

کدام کبوتر در وجودت پر کشیده که ادعای آسمان داری؟

 

دره مهتابی می شه

اما گل مهتاب از برکه های خواب

بالا.. نمی ره...

 

2  85/10/26-  توسط الهه | 
 

 

2  85/10/21-  توسط الهه | 
ببُر طنابُ

 

فکر کن!

"دیوانه وار"

همه شیشه ها رو شکسته باشی و

درست به اون شیشه بزرگِ که می رسی

خدا دست روی سرت می کشه و

میگه:

آروم باش...

دیوونه ی کوچولو

 

 

2  85/10/10-  توسط الهه | 
O Zahir

 

... تیتر می گذاری برای همه زندگیت...

- ناگهان چشم باز می کنی و می بینی که "او" از صورت مسئله حذف شده.

- فانوس به دست می گیری و به دنبال تابناک ترین حضور زندگیت می گردی...

 

... یک آدم برفی بزرگ درست می کنی و می گذاری روی دل گرم ترین نقطه وجودت...

 

 

2  85/10/01-  توسط الهه | 
... اینجا شبهایش بوی خاکستر می دهد
 

2  85/09/27-  توسط الهه | 
راستی! بالَت چطور است؟!

 

زندگی سیاه می شود

آبی می شود

نارنجی

سبز...

- خاکستری -

 

 

2  85/09/12-  توسط الهه |