|
هر چیز که در جستن آنی، آنی
|
اینجا صدای یک بریدگی عمیق می آید...
دسته گلها دسته دسته ميروند از يادها
گريه کن اي آسمان، در مرگ توفانزادها
سخت گمناميد، اي شقايق سيرتان
کيسه ميدوزند با نام شما، شيادها!
با شما هستم که فردا کاسه سرهايتان
خشت ميگردد براي عافيت آبادها
غير تکرار غريبي، هان! چه معنا ميکنيد
غربت خورشيد را در آخرين خردادها؟
با تمام خويش ناليدم چو ابري بيقرار
گفتم اي باران که ميکوبي به طبل بادها
هان! بکوب اما به آن عاشقترين عاشق بگو:
زندهاي، اي زندهتر از زندگي! در يادها
مثل دريا ناله سرکن در شب توفان و موج
هيچ چيز از ما نميماند
مگر فريادها...
از نشانیات
شمارهی پلاکت را میدانم
پس، این بوده موسیقی زمینهی رکوع و سجدههایت...
صدای به هم خوردن زنجیر و پلاک؟
پس این بوده، عطر پیچیده در هوای پروازت؟
بوی خاک و خون...
راستی! چقدر رنگ خون به گلوی بریدهات...
چقدر
غبار نشسته به روی ماهت...
چقدر پرواز به قامتت میآید

سلام
بهار آفریدهها
یادتان هست پارسال؟
روزهایم با نام شما ورق میخورد؟
هر صفحه شعری میسرود برایتان؟
حتماً یادتان هست.. پارسال
روزهایم با نام شما ورق میخورد
هر صفحه شعری میسرود برایتان
امسال، بعضی روزها پایم میلغزد و میشکند
- فرشتهها -
طبیب آوردهاند برایم
میگویند دچار فراموشی شدهام
- طبیب- روزشمار فیروزهای نوشته برای نگاهم
... غبار نشسته به چشمانم
- طبیب- نور نوشته برایم که بخوانم
آن سالها
قرعهي امتحان به نام مدرسهي ما افتاده بود
همهي بچههاي كلاس ما دچار شده بودند
بعضيها همان اول راه فنا شدند
مدتي گذشت و براي بعضيها تمام شد
براي بعضيها كم آمد
براي عدهاي كمرنگ شد
براي بعضيها هم رنگ عوض كرد
بعضيها بردند و در صندوقچه پنهانش كردند
بعضيها قابش كردند... هنوز به ديوار است
بعضي را آويخت و هنوز بين زمين و آسمان ماندهاند
از بين ما كسي سرش بر دار نرفت
و نه بر نيزه
و كسي از ما
اسماعيل به قربانگاه نبرد...
كسي از ما حلاج نشد
و نه خونِ خدا...
از بينِ ما هيچكس ابراهيم نشد...
واژهاي سبزتر و پيامي سرختر نيافتم برايت...
از آن كه خود خواندي؛
"فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ" قصص/21
خوبِ من!
نيمه شبها
در چهلهاي كه به دست راستت ميشماري،
بعد از غفران، براي نام من هم جايي هست؟
صبحها
كه نگاهت بيخودانه بين طلوع راز و نياز فرشتهها پرواز ميكند؛
هيچ مرا يادت هست؟
سلام خدا!
ببين
ببين.. من كه
- عارف نيستم
هر روز در كشف و شهود نبودهام
به عمرم فرشته نديدهام
- زاهد نيستم
به پاكي سجادهام اعتباري نيست
طاعت مقبول ندارم ميان كوله بار
- فيلسوف نيستم... من
من كه هزار كيلو كتاب نخواندهام
ببين اينجا
نمي دانم دقيقاً كجا!
ذهنم.. يا دلم
يك صبح ِ پاييز ِ مهآلودست
يك ياكريم نشسته روي سيم برق
پرواز كه مي كند
صداي پر كشيدنش
شكل عشق مي شود براي من
"وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ
أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟
آيا پروردگار شما نيستم؟
قَالُوا بَلَى.. شَهِدْنَا...
همه گفتند آري.. گواهي ميدهيم...
أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذَا غَافِلِينَ"
و قلم هستي
عالَم نوشت
آدم نوشت
و كتاب نوشت
بخوان! با نام پروردگارت...
باران هم كه ببارد
اين رنگها مگر از صورت و جان پاك ميشود؟
من از اين دنياي دون ميگريزم،
از اختلافات، از تظاهرات، از خودنماييها،
غرورها، خودخواهيها، سفسطهها،
مغلطهها،
دروغها و تهمتها، خسته شدهام،
احساس ميكنم كه اين جهان جاي من نيست
آنچه ديگران را خوشحال ميكند، مرا سودي نميرساند.
شهيد چمران
من
سالهاست كه به فتح عميقترين درهها
سقوط ميكنم...
تو بال ميگشاييُ ميباري رو به آسمان
در ملكوت آسمانها
نماز باران خواندهاند..
روزي روزگاري
انسان
جاده
سراب...
وين راه بينهايت
اللهم اجعلنی من التوابین
واجعلنی من المتطهرین…
روزي تمام محدوديتها تمام ميشوند
آن روز؛
يك نقطه است
و آن نقطه
آغاز بينهايت است...
مرغ باغ ملكوتم
نيم از عالم خاك
چند روزي
قفسي...
هربار كه نقشِ تو را تصوير ميكنم
بومِ سياهِ تو را
دايرهي سرخِ من
غروب ميكند...
برای بیداری
عطر تند شهادت که از خواب کبوترانه ات می آید
مرا بس است...
گفتم که الف،
گفت دگر، گفتم هیچ...
در خانه اگر کس است یک حرف بس است.