هر چیز که در جستن آنی، آنی
 

اینجا صدای یک بریدگی عمیق می آید...

 

 

 

+ نوشته شده در  91/10/20ساعت   توسط   | 

دسته گلها دسته دسته مي‏روند از يادها

گريه کن اي آسمان، در مرگ توفانزادها

 

سخت گمناميد، اي شقايق سيرتان

کيسه مي‏دوزند با نام شما، شيادها!

 

با شما هستم که فردا کاسه سرهايتان

خشت مي‏گردد براي عافيت آبادها

 

غير تکرار غريبي، هان! چه معنا مي‏کنيد

غربت خورشيد را در آخرين خردادها؟

 

با تمام خويش ناليدم چو ابري بي‏قرار

گفتم اي باران که مي‏کوبي به طبل بادها

هان! بکوب اما به آن عاشق‏ترين عاشق بگو:

زنده‏اي، اي زنده‏تر از زندگي! در يادها

 

مثل دريا ناله سرکن در شب توفان و موج

هيچ چيز از ما نمي‏ماند

مگر فريادها...

 

+ نوشته شده در  88/09/28ساعت   توسط   | 

از نشانی‏ات

شماره‏ی پلاکت را می‏دانم

 

پس، این بوده موسیقی زمینه‏ی رکوع و سجده‏هایت...

صدای به هم خوردن زنجیر و پلاک؟

 

پس این بوده، عطر پیچیده در هوای پروازت؟

بوی خاک و خون...

 

راستی! چقدر رنگ خون به گلوی بریده‏ات...

چقدر

غبار نشسته به روی ماهت...

چقدر پرواز به قامتت می‏آید

 

 

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت   توسط   | 

+ نوشته شده در  88/07/12ساعت   توسط  

سلام

بهار آفریده‏ها

 

یادتان هست پارسال؟

روزهایم با نام شما ورق می‏خورد؟

هر صفحه شعری می‏سرود برایتان؟

حتماً یادتان هست.. پارسال

روزهایم با نام شما ورق می‏خورد

هر صفحه شعری می‏سرود برایتان

 

امسال، بعضی روزها پایم می‏لغزد و می‏شکند

- فرشته‏ها -

طبیب آورده‏اند برایم

می‏گویند دچار فراموشی شده‏ام

 

- طبیب- روزشمار فیروزه‏ای نوشته برای نگاهم

 

... غبار نشسته به چشمانم

 

- طبیب- نور نوشته برایم که بخوانم

 

+ نوشته شده در  88/03/03ساعت   توسط   | 

 

آن سال‌ها

قرعه‌ي امتحان به نام مدرسه‌ي ما افتاده بود

همه‌ي بچه‌هاي كلاس ما دچار شده بودند

بعضي‌ها همان اول راه فنا شدند

مدتي گذشت و براي بعضي‌ها تمام شد

براي بعضي‌ها كم آمد

براي عده‌اي كم‌رنگ شد

براي بعضي‌ها هم رنگ عوض كرد

بعضي‌ها بردند و در صندوقچه پنهانش كردند

بعضي‌ها قابش كردند... هنوز به ديوار است

بعضي را آويخت و هنوز بين زمين و آسمان مانده‌اند

از بين ما كسي سرش بر دار نرفت

و نه بر نيزه

و كسي از ما

اسماعيل به قربانگاه نبرد...

 

كسي از ما حلاج نشد

و نه خونِ خدا...

از بينِ ما هيچكس ابراهيم نشد...

 

 

+ نوشته شده در  87/10/23ساعت   توسط   | 

 

واژه‌اي سبزتر و پيامي سرخ‌تر نيافتم برايت...

از آن كه خود خواندي؛

"فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ" قصص/21

 

 

  

+ نوشته شده در  87/10/09ساعت   توسط  

 

خوبِ من!

 

نيمه شب‌ها

در چهله‌اي كه به دست راستت مي‌شماري،

بعد از غفران، براي نام من هم جايي هست؟

 

 

صبح‌ها

كه نگاهت بي‌خودانه بين طلوع راز و نياز فرشته‌ها پرواز مي‌كند؛

هيچ مرا يادت هست؟

 

 

 

+ نوشته شده در  87/10/01ساعت   توسط   | 

 

سلام خدا!

ببين

 

ببين.. من كه

 

- عارف نيستم

هر روز در كشف و شهود نبوده‌ام

به عمرم فرشته نديده‌ام

 

- زاهد نيستم

به پاكي سجاده‌ام اعتباري نيست

طاعت مقبول ندارم ميان كوله بار

 

- فيلسوف نيستم... من

 

من كه هزار كيلو كتاب نخوانده‌ام

 

ببين اينجا

نمي دانم دقيقاً كجا!

ذهنم.. يا دلم

يك صبح ِ پاييز ِ مه‌آلودست

يك ياكريم نشسته روي سيم برق

پرواز كه مي كند

صداي پر كشيدنش

شكل عشق مي شود براي من

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت   توسط   | 

 

"وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‏ أَنْفُسِهِمْ

أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟

آيا پروردگار شما نيستم؟

قَالُوا بَلَى‏.. شَهِدْنَا...

همه گفتند آري.. گواهي مي‌دهيم...

أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذَا غَافِلِينَ"

 

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت   توسط   | 

 

و قلم هستي

عالَم نوشت

آدم نوشت

و كتاب نوشت

 

بخوان! با نام پروردگارت...

 

 

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت   توسط   | 

 

باران هم كه ببارد

اين رنگ‌ها مگر از صورت و جان پاك مي‌شود؟

 

 

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت   توسط   | 

 

من از اين دنياي دون مي‌گريزم،

از اختلافات، از تظاهرات، از خودنمايي‌ها،

غرورها، خودخواهي‌ها، سفسطه‌ها،

مغلطه‌ها،

دروغ‌ها و تهمت‌ها، خسته شده‌ام،

احساس مي‌كنم كه اين جهان جاي من نيست

آنچه ديگران را خوشحال مي‌كند، مرا سودي نمي‌رساند.

 

شهيد چمران

 

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت   توسط  

 

من

سالهاست كه به فتح عميق‌ترين دره‌ها

سقوط مي‌كنم...

 

تو بال مي‌گشاييُ مي‌باري رو به آسمان

 

در ملكوت آسمان‌ها

نماز باران خوانده‌اند..

 

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت   توسط   | 

 

روزي روزگاري

انسان

جاده

سراب...

 

وين راه بي‌نهايت

 

 

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت   توسط   | 

 

اللهم اجعلنی من التوابین

واجعلنی من المتطهرین…

 

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت   توسط  

 

روزي تمام محدوديت‌ها تمام مي‌شوند

آن روز؛

يك نقطه است

و آن نقطه

آغاز بي‌نهايت است...

 

مرغ باغ ملكوتم

نيم از عالم خاك

چند روزي

قفسي...

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت   توسط   | 

... و سلام بر بهار روزگاران 
+ نوشته شده در  86/12/28ساعت   توسط   | 

 

هربار كه نقشِ تو را تصوير مي‌كنم

بومِ سياهِ تو را

دايره‌ي سرخِ من

غروب مي‌كند...

 

 

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت   توسط   | 

 

برای بیداری

عطر تند شهادت که از خواب کبوترانه ات می آید

مرا بس است...

 

 

 

گفتم که الف،

گفت دگر، گفتم هیچ...

در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

 

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت   توسط   |