تبليغاتX
حس یوسف خواهی
حس یوسف خواهی
هر چیز که در جستن آنی، آنی

سلام

بهار آفریده‏ها

 

یادتان هست پارسال؟

روزهایم با نام شما ورق می‏خورد؟

هر صفحه شعری می‏سرود برایتان؟

حتماً یادتان هست.. پارسال

روزهایم با نام شما ورق می‏خورد

هر صفحه شعری می‏سرود برایتان

 

امسال، بعضی روزها پایم می‏لغزد و می‏شکند

- فرشته‏ها -

طبیب آورده‏اند برایم

می‏گویند دچار فراموشی شده‏ام

 

- طبیب- روزشمار فیروزه‏ای نوشته برای نگاهم

 

... غبار نشسته به چشمانم

 

- طبیب- نور نوشته برایم که بخوانم

 

2  یکشنبه 3 خرداد1388-   
Love Story

 

آن سال‌ها

قرعه‌ي امتحان به نام مدرسه‌ي ما افتاده بود

همه‌ي بچه‌هاي كلاس ما دچار شده بودند

بعضي‌ها همان اول راه فنا شدند

مدتي گذشت و براي بعضي‌ها تمام شد

براي بعضي‌ها كم آمد

براي عده‌اي كم‌رنگ شد

براي بعضي‌ها هم رنگ عوض كرد

بعضي‌ها بردند و در صندوقچه پنهانش كردند

بعضي‌ها قابش كردند... هنوز به ديوار است

بعضي را آويخت و هنوز بين زمين و آسمان مانده‌اند

از بين ما كسي سرش بر دار نرفت

و نه بر نيزه

و كسي از ما

اسماعيل به قربانگاه نبرد...

 

كسي از ما حلاج نشد

و نه خونِ خدا...

از بينِ ما هيچكس ابراهيم نشد...

 

 

2  دوشنبه 23 دی1387-   
فصل پرواز

 

واژه‌اي سبزتر و پيامي سرخ‌تر نيافتم برايت...

از آن كه خود خواندي؛

"فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ" قصص/21

 

 

  

2  دوشنبه 9 دی1387-   
 

خوبِ من!

 

نيمه شب‌ها

در چهله‌اي كه به دست راستت مي‌شماري،

بعد از غفران، براي نام من هم جايي هست؟

 

 

صبح‌ها

كه نگاهت بي‌خودانه بين طلوع راز و نياز فرشته‌ها پرواز مي‌كند؛

هيچ مرا يادت هست؟

 

 

 

2  یکشنبه 1 دی1387-   
بي نام و نشاني

 

سلام خدا!

ببين

 

ببين.. من كه

 

- عارف نيستم

هر روز در كشف و شهود نبوده‌ام

به عمرم فرشته نديده‌ام

 

- زاهد نيستم

به پاكي سجاده‌ام اعتباري نيست

طاعت مقبول ندارم ميان كوله بار

 

- فيلسوف نيستم... من

 

من كه هزار كيلو كتاب نخوانده‌ام

 

ببين اينجا

نمي دانم دقيقاً كجا!

ذهنم.. يا دلم

يك صبح ِ پاييز ِ مه‌آلودست

يك ياكريم نشسته روي سيم برق

پرواز كه مي كند

صداي پر كشيدنش

شكل عشق مي شود براي من

 

 

 

2  چهارشنبه 1 آبان1387-   
يادت مرا فراموش

 

"وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‏ أَنْفُسِهِمْ

أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟

آيا پروردگار شما نيستم؟

قَالُوا بَلَى‏.. شَهِدْنَا...

همه گفتند آري.. گواهي مي‌دهيم...

أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذَا غَافِلِينَ"

 

2  شنبه 13 مهر1387-   
"نْ والقلم"

 

و قلم هستي

عالَم نوشت

آدم نوشت

و كتاب نوشت

 

بخوان! با نام پروردگارت...

 

 

2  یکشنبه 30 تیر1387-   
waterproof

 

باران هم كه ببارد

اين رنگ‌ها مگر از صورت و جان پاك مي‌شود؟

 

 

2  سه شنبه 11 تیر1387-   
رقصي چنين ميانه‌ ميدانم آرزوست

 

من از اين دنياي دون مي‌گريزم،

از اختلافات، از تظاهرات، از خودنمايي‌ها،

غرورها، خودخواهي‌ها، سفسطه‌ها،

مغلطه‌ها،

دروغ‌ها و تهمت‌ها، خسته شده‌ام،

احساس مي‌كنم كه اين جهان جاي من نيست

آنچه ديگران را خوشحال مي‌كند، مرا سودي نمي‌رساند.

 

شهيد چمران

 

2  چهارشنبه 5 تیر1387-   
 

من

سالهاست كه به فتح عميق‌ترين دره‌ها

سقوط مي‌كنم...

 

تو بال مي‌گشاييُ مي‌باري رو به آسمان

 

در ملكوت آسمان‌ها

نماز باران خوانده‌اند..

 

2  یکشنبه 2 تیر1387-   
زنهار از اين بيابان...

 

روزي روزگاري

انسان

جاده

سراب...

 

وين راه بي‌نهايت

 

 

2  سه شنبه 21 خرداد1387-   
باران
 

اللهم اجعلنی من التوابین

واجعلنی من المتطهرین…

 

2  جمعه 17 خرداد1387-   
"نيم‌خط"

 

روزي تمام محدوديت‌ها تمام مي‌شوند

آن روز؛

يك نقطه است

و آن نقطه

آغاز بي‌نهايت است...

 

مرغ باغ ملكوتم

نيم از عالم خاك

چند روزي

قفسي...

 

 

 

2  چهارشنبه 28 فروردین1387-   
... و سلام بر بهار روزگاران 
2  سه شنبه 28 اسفند1386-   
سپيده‌دمان

 

هربار كه نقشِ تو را تصوير مي‌كنم

بومِ سياهِ تو را

دايره‌ي سرخِ من

غروب مي‌كند...

 

 

2  چهارشنبه 22 اسفند1386-   
"الِف"

 

برای بیداری

عطر تند شهادت که از خواب کبوترانه ات می آید

مرا بس است...

 

 

 

گفتم که الف،

گفت دگر، گفتم هیچ...

در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

 

2  دوشنبه 29 بهمن1386-   
DOUBT

 

... كه مبادا چيزي بگويم كه نبايد

مبادا كسي بخواند كه نبايد

مبادا غمي بر پشت كسي گذاشته باشم...

مبادا -با من- از "راه" رفته باشد...

نبين

نگو

نرو

نباش

نبين- نگو- نرو- نباش...

 

نقطه خط نقطه

 

 

2  یکشنبه 21 بهمن1386-   
 

ما رأیت الا جمیلا...

  

2  چهارشنبه 19 دی1386-   
با خودم هستم!
 

 - یک مشت دلایل علمی و عقلی می خواستی که بروی و گرد خانه اش بچرخی...

 

زان روی که حیرانم

من خانه نمی دانم...

 

علم کم است...

عقل؟

چیز چندانی ندارد که بگوید

اسمش را می گذاریم اشعه و انرژی

پروتون، الکترون، نوترون

بعد بسته بندی می کنیم در زمان و مکان و

خدمت شما!

 

می افتم و می خیزم

من خانه نمی دانم...

 

نمی دانم...

اما گمانم "هجرت" است

"ابراهیم" و "اسماعیل" و "هاجر"

فرشته، آسمان، خدا

"جبرئیل"

موعود...

نهایت؟

بی نهایت...

 

 

2  دوشنبه 26 آذر1386-   
امن و آرام
 

...ماجرا، ماجرای "رفتن" و به قله رسیدن است...

و این بار  تو هستی که هربار از پا می افتم یک قدم بالاتر را تعارفم می کنی

و کسانی هستند که وقتی نشان از قله می گیرم می گویند:

"نزدیک است"

 

 

ماجرا، ماجرای "رفتن" است

رفتن و رفتن و رفتن

و رسیدن؟!

داستان رسیدن -اما- قصه دریاچه بالای قله است

همان زیبای نابی که وقتی می رسی می بینی

نه!

برای او نیامده ای...

 

امن و آرامِ من!

"-شاید-

تا آسمان هفتم هم بیایم

-اما-

تو باز هم بالاتر هستی

می دانم."

 

2  دوشنبه 5 آذر1386-